مامان عاطفه ی پر حرف


ثمره عشق ما امیررضا تا این لحظه 6ماه و 12روز و 15ساعت و 0دقیقه و40 ثانیه سن دارد
سلام شیطون بلا.
خوبی؟چقدر بلا شدی نفسم،فقط دنبالتیم،اینقد ناز میخزی و باید تو رو از تو اتاق و گوشه موشه ها پیدا کنیم.
چند روز پیش منو تو تهنا بودیم و من شما رو سرگرم اسباب بازی هات کردم و تندی رفتم دستشویی،وقتی اومدم ازت خبری نبود و پاهای خوشگلتو دیدم که داری پایین بالا میکنی،میدونی کجا بودی؟؟؟؟رفته بودی تو اتاق و فقط پاهات دیده میشد.الهی قفونت بشم من
اگه تو نبودی ما میخواستیم چجوری ثانیه هامونو پر کنیم نفسم.
فقط و فقط با بابایی مشغول بازی با شماییم نمیتونیم دو نفری باهم صحبت کنیم تا میشینیم کنار هم میخزی مثه ماار و میای و داد میزنی،این داد زدنت هم یعنی صحبت با ما،انگاری میخوای مارو صدا بزنی من فدای تو با اون صدا زدنت.


هنوزم با خوابت مشکل دارم.ماتا هر وقت بیدار باشیم شما هم بیداری و باید بیام دراز کشیده بهت می می بدم تا بخوری و بغلم بخوابی. و تا بلند شم از کنارت تو هم سرییییع دمر میشی و نگام میکنی
مشکل من با تو فقط همین کم خوابیته.وگرنه ماااااااهی ماه.
خواب ظهر هم که اصلا و ابدا مگه من باهات بخوابم.در
حسرت اینم که ظهر بخوابونمت و تا کارای خونه رو انجام ندادم بیدار نشی.و کمی به خودم برسم.ولی تا یه صدای کوچیک بیاد بیداریو ما تو خونه اینطوریم:
مامانم میگه امیررضا به بوی تنت عادت کرده و از کنارش که بلند میشی یه لباس از خودت رو کنارش بذار،بخدا بعضی وقتا دیگه کلافه میشم و میزنم زیر گریه،دلم میخواد یکم سرگرم خودم باشم.هیییی


درسته با تو بودن به تموم دنیا می ارزه ولی بعضی وقتا میخوام یه کم به خودم برسم کلی مشکلات بعد زایمان اومده سراغم و من حتی وقت ندارم که بهشون فک کنم.بنده خدا بابایی هم که میره سرکار ومیاد و میگه امیررضا رو بده من برو استراحت کن ولی من دلم نمیاد آخه گنا داره بابایی خسته و کوفته.و مشکل من اینه که وقتی صدای تو تو خونه باشه من نمیتونم بخوابم یه نگرانی دارم ...ولی از حق نگذریم مثه بابایی تاحالا ندیدم،کمه اینجور مردا،خودش میگه تقسیم کار،بچه داری باتو،چون تو باید بهش شیر بدی و با تو میخوابه و...ولی تموم کارای خونه با من،ظرفا رو میشوره جارو میکنه.و البته گرد گیری بامنه.پوشک عوض کردن هم با دوتامونه.میگه تو شیر میدی و انرژیت میره
امروز ظهر خوابوندمت و همون کاری که مامانیم گفته بودو انجام دادم،لباسمو از تنم دراوردم و گذاشتم کنار صورتت و د کمال ناباوری شما دو ساعت لالا کردی.دو سااااااااعت!


ولی تو بدجوور مامانی شدی.و تو خونه من اجازه ندارم جلوی چشمت قدم بردارم.البته بازی هم میکنی و تموم جغجغه هات و توپات و بوق بوقی هاتو میریزم دور و برت و تو هم میکنی تو دهنت و برای خودت بازی میکنی و تو روروئک میذارمت و کلی حال مکینی ولی مشکل اینه بعد یه کم بازی میری سراغ کارای خطرناک.مثلا میری جای میز عسلی،جای سیمای tv.و...
میدونی اینهمه اسباب بازی داری ولی تو چه چیزایی دوس داری،قبلا عاشق ظروف پلاستیکیم بودی و البته الانم اونا رو دوس داری ولی بدجووری عاشق وسایل با رنگ مشکی شدی،کنترل،شارژر،گل سر من که گلاش کنده شده و الان مشکیه،سشوار بابایی،سیم سشوار و سیم جارو برقی که نگو
خوب عسلیه من همشونم خطرناکه و من نمیتونم بهت بدم


عاشق دالی کردن هستی و صدای غش غش خندیدنت تا 4تا خونه اونور تر میره.
عاشق کامپیوتری آخه چندبار که تایپ میکردم تورو هم بغل کردم و شما هم عادت کردی،ولی دیگه الان نمیشه بغلت کنم آخه همه ی وسایل روی میزو پرت میکنی پایین.
اینقد مامانی شدی که دمر که رو زمینی منم دور تو میچرخم و تو هم سر جات میچرخی مثه پرگار و منو نیگا میکنی.
با خودت آواز میخونی و داد میزنی و بعضی وقتا هم تو دلت انگاری چیزی میگی به زبون خودت.وقتی میخوای به چیز خطر ناکی دست بزنی میگم امیررضا دست نزنی و تو ام نگا میکنی و میفهمی که میگم نه و خودتو میزنی به اون راه میخندی و دوباره
.
.
.
خوب نفسی بلا شدی بلاااا
امروز یعنی دوشنبه ساعت 6با عمه جون و نگار جونی رفتیم آتلیه،اصلا حال نداد خیلی گریه کردی ما باید اول از شما عکس میگرفتیم و بعد خودمون.اینقد گریه کردی که حد نداشت...یه عکس دو نفره و یکی تکی از تو، و ترجیح دادم دیگه عکس نگیرم آخه میخواستم لختی بگیرم و شما هم اینقد لخت موندی ترسیدم سرما بخوری عشقم،دو تا هم تکی از خودم و عمه دو نگار هم از خودشون عکس گرفتن.انشالله تا از شش ماه بیرون نیومدی میریم ازت عکس میگیریم خدا کنه اذیت نشی
هنو واکسن هپاتیتو نزدیم و شنوایی سنجی هم نرفتیم.امروز زنگ زدم بهداشت و گفتن واکسن هپاتیت آوردن.ماهم فردا میریم.
امیررضا میدونی تو عاشق مو هستی موهامو میکشی و تو دستت پره مو میشه،خشونت چرا گلم؟؟
موهامو باز میکنم و میارم نزدیک صورتت تو هم میخندی و جیغ میزنی ...منم میگم ایشالله برات یه دختر با موهای بلند میگیرم نفسی که اینقد موی بلند دوس داری
خوابیدن های متفاوت از عشقم:
اینجا هم بهت شیر دادم و توهم نخوابیدی منم باات صحبت نکردم و توهم با خودت حرف میزدی تا خوابت برد

داشتی تو پذیرایی بازی میکردی و منم تند تند در حال پختن غذا...دیدم دمر شدی و صدات نمیاد ...اومدم و ....یعنی این صحنه رو دیدم میخواستم قورتت بدم نفسم:


رفته بودیم باهم حموم و بعدش بهت شیر دادم و تو خوابت برد...میگم که خوابت سبکه(خواب خرگوشی)هر چند ثانیه سرتو بالا میاوردی و نگا میکردی منم خودمو از جلوی چشمت قایم میکردم..تو خواب دمر میشدی به پهلو میشدی تازه یه صحنه دیدم چشاتو باز کردی و با حالت خزیدن رفتی جلو.این حالتی که خوابیدی خیلی استرس داشتم و میترسیدم که جلوی بینیت گرفته بشه عمرم.


آفتاب خوبی بود و گفتم ببرمت تو حیاط تا آفتاب بگیری.اول چشاتو میبستی با اینکه تو سایه بودی.سریع رفتیم داخل


شب وقتی میخوام بخوابونمت نمیشه باهات بازی نکنم اینقد تو بغلم فشششارت میدم اینقد میندازمت هوا موچ موچت میکنم که دیگه دیگه.
اینم عکسای اون شبا که میگم:

اینقد ورجه وورجه میکنی که دست و ات تو عکسا تار میشه:





خنده هات آدمو زنده میکنه انشالله همیشه لبت خندون باشه.




مامان عاطفه ی پر حرف
